پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

نبوده،نیست ،نخواهد بود عزیزتر از تو کسی برای من...

          وباز هم روزت مبارک کودکم ، عزیزکم ،نفسم پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنیای من   با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !      کـــــــــــــادوی مامان وبابا به کودک نازمون دخـتــر کـه بــاشی میـدونـی اولــــیـن عشــق زنـدگیـت پــدرتـه دخـتـــر کـه بــآشی میـدونـی محکــم تــریـن پنــاهگــاه دنیــا ...
23 مهر 1392

Sleeping little angel

عاشقه این معصومانه خوابیدنتم وقتی بچه ها خوابن انگار یه فرشته از اسمون اومده روی زمین و چشماشو بسته نمیتونم بگم چه حسی دارم وقتی صورت قشنگتو نگاه می کنم توی خواب اصلا توی خواب انگار نه انگار یه وروجک شیطون بودی که از درو دیوار بالا میرفتی خیلی عاشقتم دلم می خواد همش نگاهت کنم کاش همیشه توی دنیای بچگی بمونی و با گناه آشنا نشی تا همیشه صورتت به این پاکی و معصومی بدرخشه قول میدم تا جایی که بتونم بهت مهربونی یاد بدم دوستت دارم مهربونم لا لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا لالالایی گل نی نی خوابهای خوش ببینی روی ابرا بشینی ...
23 مهر 1392

روز ت مبارک دخمل وروجکم...

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . . پرنیای من روزت مبارک   این روزها که مادران از ماه چهارم بارداری مژده آمدن دختری ناز را می گیرند شروع می کنند به خریدن لباس های صورتی رنگ و گل سرهای رنگارنگ و جور وا جور... دل تو دل پدرها نیست ، که قرار است دختری ناز و عروسک در بغل هر روز صبح آنها را در آغوش کشیده و صبح به خیر بگوید. سال اول با شیرین زبانی هایش سرگرمشان خواهد کرد با قهر کردن ها و لوس کردن ها حرفش را به کرسی خواهد نشاند. وای که چه قدر لذت بخش است پوشاندن دامن چین چین کوتاه با جوراب ...
11 مهر 1392

پرنیا وروجک عاشق لوازم آرایش مامان....

انگار دخترا توخون شونه که لوازم آرایش مامانا رو بردارند و بکشند به صورتشون وای پرنیا من این کارو یه بار انجام دادم و تو آآآآآآآنی یاد گرفتی چند شب پیش خونه مامان جون بودیم رفتی رژ مامان رو برداشتی و شروع کردی روی لبای آقاجون بکشی مارو بگو اینقدر خندیدیم بعدش هم هر کی تو اتاق بود براش رژ زدی منتظری من لامپ اتاق رو روشن کنم و بدوی سراغ میز مامان اینم یکی از شیرین کاری هات که بابا مجتبی ازت عکس گرفت شکار لحظه ها               قربونت برم گــــــــــــــــوگـــــــــــــــولیِِ ...
11 مهر 1392

پرنیای شیرین زبون...

     فرهنگ لغتـــــــــــ پرنیـــــــــــــــای کوچولوی 20ماهه تاب تاب عباسی تاب تاب عبلا عزیزی عسیسی  شکلاتــــــــ کٌلا          بستنـــــی دَن                 داغـــــه    داگه          سلامــــــ اَلام              خداحـافظ خٌلا               آبــــــــــــ  آب         ...
10 مهر 1392

نمایشگاه کودک...

امروز با زن عمو ها رفتیم نمایشگاه کودک ولی تو شیطون بلا رو نبردم گفتم یه موقع اذیت می کنی گذاشتمت پیش مامان جون بعدش که رفتم گفتم کاشکی آورده بودمت آخه اونجا اسباب بازی بود برا بچه ها ولی خب به جاش برات یه عالمه برات خرید کردم که خوشحال شدی راستی پرنیا از مامان جون همین جا یه عالمه تشکر می کنیم که وقتی من کار دارم همیشه از تو مواظبت می کنه  یه عالمه بوس براش ایشالله بعد براش جبران کن okkkkkk قول قول   1392.4.14 ...
9 مهر 1392

رفتن پرنیا عسلی به مشهدو مرواریدای جدید...

سلام خشگله مامان امسال هم بدون بابایی رفتیم مسافرت نمی دونم این باباجون کی می خواد تو رو ببره مسافرت .31مرداد همراه با خاله ها و مامان جون و آقاجون مامانی رفتیم مشهد خیییییییییییلی بهمون خوش گذشت من و شما و خاله اشرف رفت رو با هواپیما رفتیم و برگشت رو مامان جون هم با هامون اومدش اونجا که انقدر بهت خوش گذشت که نگو فقط دوست داشتی راه بری و کالسکه رو قبول نداشتی و وقتی هم که سوار کالسکه می شدی باید حتما من هولت می دادم ونمی ذاشتی منصوره هولت بده . تو بازار هاش که می رفتیم از این مغازه به اون مغازه می رفتی و جلوتر از همه و تو مغازه ها هم لباس ها رو این رو اون رو می کردی یه دفعه که خیلی باحال بو یه عالمه برات خندیدیم ما داشتیم لباس می خریدیم که ...
25 شهريور 1392